|
نگاهی به اندوخته های یک معلم تجربه های یک معلم
| ||
|
آنکه نقاش است و نقشی ساخته با قلم طرح نویی انداخته در مسیر واژه های دوستی سطر سطری ز آشنایی ساخته آنکه چون اسطوره های پارسی عین و لامی را میم افراشته هم ردیف انبیا و عارفان پوششی بر جهل جاهل یافته آنکه آهنگ و کلامی دلربا از برای درس خود آراسته چشمه های معرفت جوشد ز او دانشی از حد فزون انباشته لحظه هایش پر شده از خاطره خاطراتی که ز دل و جان باخته هرچه از عطرش ببویم کم بود او گلستان ها از گل کاشته آنکه معمار است و الگوی همه لاله ای بر قلب خود بگذاشته با سلاح علم در راه مراد چون جلو داران به کفران تاخته آن معلم آن مربی آن که او از فنونش عالمی پرداخته او عزیزاست ، مقامش پاس دار چونکه یزدان نام او بنگاشته
توراسپاس! ای آغاز بی پایان تورا سپاس ای وجود بی کران تو را سپاس ای والا مقام ایوالا تر از کلام تو را سپاس ای که همچون باران بر کویرخشک اندیشه ها باریدی نمی دانم کدامین جمله را برای توصیف محبت هایتبنویسم، نمی دانم چگونه توصیفت کنم، معلمی از جنس بلور،آسمانی و مهربان ، چقدر زیبا واژه هارا آسمانی میکنی، چگونه میتوان تورا ستود و تورا سرود که تو سرود قافلهٔ عشق هستی.
[ یکشنبه 10 اردیبهشت1391 ] [ 19:17 ] [ حسینی ]
عاشقی بێدڵ دهناڵێ، مهیلی گریانی ههی چاوی من دهمدهم دهرێژێ ئاوی ساف و خوێنی گهش
ئاسمانی حوسنی مهحبووبهم له ئهبرۆ و زوڵف و ڕوو ههر لهبت، یا سینهشت ههر دوو بهدهرخه، دابڵێن: وهحشیه لێمان لهبهر تهعنهی ڕهقیبی سهگ سیفهت
لهحزهیێک و لهمحهیێک چاوم به چاوی ناکهوێ تۆ ئهگهر ههستی، له جێ ڕاوهستی دێو و کافریش فارس و کورد و عهرهب ههر سێم به دهفتهر گرتووه
[ چهارشنبه 30 فروردین1391 ] [ 13:28 ] [ حسینی ]
ادکارآلن پو انسان هرگزبه مرگ هم تسلیم نمی شودمگر زمانی اراده اش ضعیف باشد لاروشفو کو وقتی انسان آرامش رادر خود نیابد جستجوی آن دیگرکار بیهوده ای است اپیکتوس اگر می خواهی خوب باشی باید معتقد باشی که بد هستی ژاپنی کسی به پشتکار خوداعتماد دارد ارزشی برای شانس قانل نیست آنتونی رابینز با دلسوزی واحترام بیشتری نسبت به دیگران رفتار کنید ژرژهربت بامردمان نیک معاشرت کن تا خودت هم یکی ازآنان به شمار روی ولتر انسان درهمان لحظه که تصمیم می گیرد آزاد باشد آزاداست فنلن خطاهای دیگرآن را چون خطای خویش تحمل کن [ شنبه 29 بهمن1390 ] [ 21:46 ] [ حسینی ]
[ پنجشنبه 29 دی1390 ] [ 22:37 ] [ حسینی ]
معلم عصبی دفتر رو روی میز کوبید و داد زد: سارا ... دخترک خودش رو جمع و جور کرد، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم کشید و با صدای لرزان گفت : بله خانوم؟ معلم که از عصبانیت شقیقه هاش می زد، تو چشمای سیاه و مظلوم دخترک خیره شد و داد زد: چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نکن ؟ هـــا؟! فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت کنم! دخترک چونه ی لرزونش رو جمع کرد... بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت: خانوم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق می دن... معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشین سارا ... [ چهارشنبه 25 آبان1390 ] [ 11:3 ] [ حسینی ]
|
| |
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||